شر و شور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شر و شور. [ ش َ رُ / ش َرْ رُ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب )فتنه و غوغا. جنگ و ستیز. جار و جنجال : نه او کشته آید به جنگ و نه من برآساید از شر و شور انجمن . فردوسی . زین دهر بیوفا که نزاید هگرز جز شر و شور از شب آبستن . ناصرخسرو. گرنه مستی از ره مستان و شر و شورشان دورتر شو تا بسر درناید اسبت ای پسر. ناصرخسرو. من نگویم همی که این شر و شور از فلانی است یا ز بهمانی است . مسعودسعد. نیست پندار پر خود را صبور تا پرش در نفکند در شر و شور. مولوی . اولاً وقت سحر زن این سحور نیمشب نبود گه این شر و شور. مولوی . شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش . حافظ. ◄ گاه این ترکیب به عنوان صفت (مسند) برای اشخاص استعمال می شود: فلان کس شر و شور است . (فرهنگ عامیانه ).