شبع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ بَ) [ ع. ] (اِمص.) سیری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ بَ) [ ع. ] (اِمص.) سیری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شبع. [ ش ِ ] (ع اِ) نام آنچه سیر کند. (از اقرب الموارد). ◄ کلفتی و ستبری در دو ساق پا. (از ذیل اقرب الموارد).
شبع. [ ش َ ] (ع مص ) به ستوه آمدن از چیزی . یقال : شبعت من هذا الامر و رویت ؛ یعنی از آن بیزار شدم و به ستوه آمدم . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
شبع. [ ش َ ] (ع اِمص ) سیری . ضد گرسنگی . (منتهی الارب ): شبع الرجل من الطعام شُبعاً و شِبَعاً تملأ منه و هوضد جاع ؛ سیر شد از غذا و آن ضد گرسنه شد است . (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) زمین سرسبز: هذا وادقد شبعت غنمه . (از اقرب الموارد)؛ یعنی بیابانی است که گوسفندانش سیر شدند. کنایه از بیابان سبز است .