شایع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(یِ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- فاش، آشکار.<BR>۲- پراکنده، رایج.<br>
فرهنگ فارسی معین
(یِ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- فاش، آشکار. ۲- پراکنده، رایج.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شایع. [ ی ِ ] (ع ص ) مأخوذ از شائع تازی . بمعنی بهره ٔ بخش ناکرده . (ناظم الاطباء). بهره ای که جدا نشده است از حصه ٔ دیگران . مشاع . (یادداشت مؤلف ). ◄ ظاهر و فاش و آشکارا. منتشر و معروف . چیزی که همه کس آن را داند و بر وی مطلع باشد. (ناظم الاطباء) : و حال علو همت و کمال بسطت ملک او از آن شایعتر است که در شرح آن به اشباع حاجت افتد. (کلیله و دمنه ). و ذکر این معنی از این شایعترست . (کلیله و دمنه ). و اجتهاد او در عالم شایع باشد. (کلیله و دمنه ). ... صیت سایر و ذکر شایع یابد. (سندبادنامه ص ٨). انعام او درباره ٔ اهل علوم و اصحاب هنر شایع و مستفیض . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٠٦). رجوع به شائع شود. ♦ خبر شایع ؛ پراکنده و فاش . خبری مستفیض . ◄ عام و شامل عموم شونده . (تتبعات مینوی بر کلیله ص ١٤٥) : سوم آنکه مالش اصحاب مکر و فجور و قطع اسباب ایشان راحتی شامل و منفعتی شایع را متضمن است . (کلیله و دمنه چ مینوی ص ١٤٥). ◄ مورد قبول همگی . (تتبعات مینوی بر کلیله ص ٣٨٦) : آنکه اصلی کریم و ذات شریف دارد و جمالی رایق و عفافی شایع. (کلیله چ مینوی ص ٣٨٦).
مترادف و متضاد واژهدان
رایج، ساری، متداول پراکنده، جاری، گسترده، منتشر آشکار، فاش (متضاد: نامتداول)
فرهنگ طیفی واژهدان
شایعشده، دانسته، افشاشده آوازه شهر، معروف، مشهور پرخبر
واژگان فارسی سره واژهدان
روا، همهگیر، فاش، روامند، پراکنده