شاوران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاوران . [ وَ ] (اِ) شابوران . شابورن . شابورگان . شاپورگان . شابورق . شابورقان . شاپوراک . شابرقان . آهن سخت . فولاد نر. فولاد ذکر. حدیدالصلب، چه فولاد دو نوع است کانی، که آن را شاوران گویند و عملی که از نرم آهن با بعضی ادویه ٔ حریفه (؟) سازند. (از یادداشت مؤلف بنقل از الجماهر فی معرفة الجواهر تألیف بیرونی ).
شاوران . [ وَ ] (اِخ ) نام پدر زنگه است از پهلوانان داستانی ایران باستان (هر چند که ممکن است «ان » کلمه علامت نسبت بنوت باشد). رجوع به زنگه ٔ شاروان شود.
شاوران . [ وَ ] (اِخ ) نام شهری و ولایتی است از شروان . (برهان قاطع). نام شهری بوده است نزدیک به گنجه و در هند او را شابران نیزگفته اند. گویند چاه بیژن در آن حدود بوده . (آنندراج از انجمن آرا). شابران . (شرفنامه ٔ منیری ). شاوران وشابران شهری است نزدیک گنجه و دربند. (فرهنگ رشیدی ): شاوران، قصبه ٔ شیروان است، جایی است بدریا نزدیک وبا نعمت بسیار و سنگ محک بهمه ٔ جهان از آنجا برند. (حدود العالم چ ستوده ص ١٦٤). رجوع به شابران شود.