شاهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاهی . (اِ) نام حلوایی است که از تخم مرغ و نشاسته پزند. (شرفنامه ٔ منیری ). نام حلوایی است بسیار لطیف و لذیذ که از نشاسته و تخم مرغ سازند. (برهان قاطع)(از فرهنگ نظام ) (جهانگیری ). ◄ مسکوک نقره مساوی با سه شاهی . (یادداشت مؤلف ). ◄ نام زری و درمی است . (از برهان قاطع). زر مسکوک ایران و آن پنجاه دینار است . (بهار عجم ). واحد پول که در عهد قاجاریه و اوایل پهلوی معادل دو پول یا ٥٠ دینار (آن زمان ) بود و صد دینار معادل دو شاهی و یک قران معادل بیست شاهی بود. (فرهنگ فارسی معین ). بعدها در اواسط دوره ٔ پهلوی پنجاه دینار را به پنج دینار تغییر نام دادند و نصف قران یا ریال را ده شاهی نام گذاردند. سکه ٔ مسی یا نیکلی که ارزش آن بیست یک قران بوده است . (از فرهنگ نظام ). یک قسمت از بیست قسمت قران یا ریال در تداول امروز. بیست یک قران پنجاه دینار. بیست یک مثقال نقره ٔ مسکوک و نماینده ٔ آن را از مس یانیکل کنند و مسکوک بزرگترین را که دو برابر است صددیناری گویند. و ظاهراً شاهی در قدیم مسکوکی بزرگتر وقیمتی تر بوده است از سیم یا زر. (یادداشت مؤلف ). ♦ شاهی اشرفی ؛ سکه های شاهی و اشرفی مخلوط با هم که بزرگان به زیردستان عیدی دهند. (فرهنگ نظام ). ♦ شاهی سفید ؛ مسکوکی کوچک معادل یک چهارم قران رایج در دوران قاجاریه و بیشتر بعنوان هدیه بزیردستان و نثار بر سر عروس به انبوه بکار میرفته است . رجوع به شاهی سفید شود. ♦ شاهی عباسی ؛ مسکوک منسوب بشاه عباس . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع بمعنی شاهی در فوق شود. ♦ شاهی عراقی ؛ قسمی مسکوک قدیم . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ نوعی پارچه که در بخارا بافند. (شرح حال رودکی ص ٦٥).
شاهی . (حامص ) پادشاهی و سروری . (برهان قاطع). شاه بودن . (فرهنگ نظام ). مقام شاه . (یادداشت مؤلف ). سلطنت . پادشاهی . خسروی . ملک : روز ارمزد است شاها شاد زی بر کَت ِ شاهی نشین و باده خور. ابوشکور. بزرگی و شاهی و فرخندگی توانائی و فر و زیبندگی . دقیقی . بشاهی بر او آفرین خواندند همه زر و گوهر برافشاندند. فردوسی . چو گردنده گردون بسر بر بگشت شد از شاهیش سال بر سی و هشت . فردوسی . هر آنکس که اوتاج شاهی بسود بر آن تخت چیزی همی برفزود. فردوسی . بشاهی بپایست هر لشکری . منوچهری . کنون چون بشاهی رسیدی ز بخت بزرگیت خواهد بد و تاج و تخت . اسدی . بنده ای و دعوی شاهی کنی شاه نه ای چونکه تباهی کنی . نظامی . باز گفتم بدو حکایت خویش قصه ٔ شاهی و ولایت خویش . نظامی . یکی را از تخت شاهی فرود آورد. (گلستان ). در آن مقام که شاهی به هر گدا بخشند چه دولتیست که ما را همان بما بخشند. صائب . ◄ (ص نسبی، اِ) شیعه . کسی که پیروی حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام را می کند. (ناظم الاطباء).
شاهی . (اِ) نام گلی است که کوچک و زرد رنگ و سفید هر دو میشود. (فرهنگ نظام ). قسمی گل زینتی . (یادداشت مؤلف ).