شاهین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاهین . (اِخ ) این کلمه را بعنوان نام بکار برده اند چنانکه بیست و دو تن از سران و ناموران ایرانی و ارمنی و ترک و تازی که شاهین نام داشتند در نام نامه ٔ ایرانی یاد شده اند. (فرهنگ ایران باستان ص ٢٩٦ و بعد).
شاهین . (اِ) پرنده ای باشد شکاری و زننده از جنس سیاه چشم . (برهان قاطع). پرنده ای است که بدان شکار کنند. (شرفنامه ٔ منیری ). یکی از مرغان شکاری بسیار جسور و باشهامت است و با وجود آنکه از قوش کوچکتر است بعلت جسارتی که دارد گاهی بعقاب و قوش حمله میکند. این پرنده ٔ هوشیار و چالاک در همه جا دیده میشود، بویژه در سرزمینهای بیشه زار و کوهستانی ناگزیر ایران هم نشیمنگاه این مرغ بوده و هست و دیرگاهی است توجه ایرانیان به این هوانورد گستاخ کشیده شده است و پرش آن را بفال نیک میگرفتند. این مرغ دوبار بنام «سئن » در اوستا یاد گردیده است و اوستاشناسان اروپایی آن را بمعنی عقاب برگردانده اند از اینکه سئن همان شاهین (عقاب ) است مورد شک نیست . و صفت شاهین از واژه ٔ شاه درآمده و این پرنده بمناسبت شکوه و توانایی و تقدس خود شاه مرغان خوانده شده است . (فرهنگ ایران باستان ص ٣٩٦ ببعد). در کلیه ٔ فرهنگها عقاب در فارسی «آله » نامیده میشود و در بسیاری از لهجه های کنونی ایران نیز چنین آمده است و در لهجه ای بهیأت شائین بجای مانده . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). در وجه تسمیه ٔ این پرنده بشاهین گویند چون در سیری و گرسنگی نهایت اعتدال را نگاه دارد بشاهین ترازو در اعتدال تشبیه شده است . درباره ٔ بهترین نوع این پرنده گفته اند که : باید سرخ رنگ، عظیم الجثه، با چشمهای درشت و تیزبین، گردن بلند، موی بر روی پیشانی افشانده و درشت منقار و سینه فراخ با رانهای فربه و گوش و پاهای کوتاه و پنجه ٔ باز با بالهای بلند و دم کوتاه پرپشت باشد و بعضی گویند که رنگ اصلی این پرنده سیاه بوده است لذا سیاهرنگ آن بهتر باشد. گویند اول کسی که این پرنده را بدست آورد قسطنطین قیصر رم بود چون سرعت و بلندپروازی و شکار پرنده را بدید او راخوش آمد و دستور داد او را شکار کنند و در شکارها شاهین را بر روی دست خود نگاه میداشت . مؤلف «المصایدو المطارد» گوید: رسم و عادت پادشاهان روم بر آن بود که هنگام حرکت شاهینها بر فراز سر آنان پرواز میکردند و هر آنجا که شاه فرود می آمد آنها نیز فرود می آمدند و یکی از علایم عظمت و بزرگی در نزد سلاطین عرب بود که هنگام حرکت موکب شاهینها را بر فراز خود بپروازدر می آوردند. (از صبح الاعشی ج ٢ ص ٥٨) : هزار کبک ندارد دل یکی شاهین هزار بنده ندارد دل خداوندی . شهید بلخی . سگ و یوز در پیش شاهین و باز همی راند بر دشت روز دراز. فردوسی . نشستنگه و مجلس و می گسار همان باز و شاهین و یوز و شکار. فردوسی . ز شاهین و از بازو پران عقاب ز شیر و پلنگ و نهنگ اندر آب . فردوسی . کف یوز پر مغز آهو بره همه چنگ شاهین دل گودره . عنصری . دم عقرب بتابید از سر کوه چنان چون چشم شاهین ازنشیمن . منوچهری . بگاه ربودن چو شاهین و بازی . ابوالطیب مصعبی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٤). تفکر کن در این معنی تو در شاهین و مرغابی گریزان است این از آن و آن بر این ظفر دارد. ناصرخسرو. تو بر بالای علم آنگه رسی باز که بر شاهین همت نشکنی پر. ناصرخسرو. ای که من بازم و تو فرفوزی من چو شاهینم و تو مرغابی . معزی . ور سوی کبوتر نگرد سخت مبندش شاهین بغایت نگرد سوی کبوتر. معزی . بسخا صید کند کف جوادش دل خلق ز سخا کس بجز او باشه و شاهین نکند. سوزنی . پاس او دست گر دراز کند دست یابد تذرو بر شاهین . انوری (از سروری ). شبروی کرده کلنگ آسا بروز همچو شاهین کامران خواهد نمود. خاقانی . چو شاهین باز ماند از پریدن ز گنجشکش لگد باید چشیدن . نظامی . کجا گشت شاهین او صیدگیر ز شاهین گردون برآرد نفیر. نظامی . فرود آمد یکی شاهین بشبگیر تذرو نازنین را کرد نخجیر. نظامی . سوی شاهین بحری بازگشتی که وحشی تر شود شاهین دشتی . نظامی . زآهنین چنگال شاهین غمت رخنه رخنه ست اندرون من چو دام . سعدی . خود رابزیر چنگل شاهین عشق تو عنقای صبر من پر و بالی نیافته . سعدی . بسی نماند که در عهد رای و رایت او به یک مقام نشینند صعوه و شاهین . سعدی . شهپر زاغ و زغن زیبای قید و صید نیست این کرامت همره شهباز و شاهین کرده اند. حافظ. ♦ شاهین بحری ؛ نوعی از مرغان شکاری آبی است : چو شاهین بحری درآمد بکار دهد ماهیان را ز مرغان شکار. نظامی (گنجینه ٔ گنجوی ). ♦ شاهین زرین ؛ علامت و نشانی بود علم ایران را، در سر لشکریان در روزگار هخامنشیان شاهین شهپر گشوده در سر نیزه ٔ بلندی برافراشته بهمه نمودار بود. پس از سپری شدن شاهنشاهی و دست یافتن اسکندر در پایان سده ٔ چهارم پیش از میلاد به ایران عقاب (شاهین ) نشان اقتدار ایرانیان رفته رفته در اروپا رواج یافت و در بسیاری از کشورها چون روسیه، آلمان، اتریش، لهستان و غیره عقاب نقش علم آن سرزمینها گردید و برخی از آنها هنوز برقرار است . و اسکندر آن را نقش سکه ٔ پادشاهی خود قرار داد نشان شاهین (عقاب ) پس از سیصد سال پایداری در مصر با اکتاویوس به روم رفت و علامت اقتدار آن امپراتور گردید. (فرهنگ ایران باستان ص ٢٩٦ و بعد). ◄ چوب ترازو. (برهان قاطع). دسته ٔ ترازو. (شرفنامه ٔ منیری ). چوب ترازو. (فرهنگ جهانگیری ). آنچه از چوب یا آهن سازند و برهر سر آن یک کفه ٔ ترازو آویزند. (فرهنگ سروری ) (آنندراج ) : ز بس برسختن زرش بجای مردمان هزمان ز ناره بگسلد کپان ز شاهین بگسلد پله . دقیقی . عطای او از آن بگذشت کانرا توان سختن بشاهین و بطیار. فرخی (دیوان ص ٢٤٤). ترازو را همه رشته گسسته دو پله مانده و شاهین شکسته . (ویس و رامین ). چون من سخن بشاهین برسنجم آفاق و انفسند موازینم . ناصرخسرو. شاهین ترازو شد گوئی دل مخدومت یکسو غم مرغابی یکسو هوس شاهین . سوزنی . داری دو کف دو کفه ٔ شاهین مکرمت بخشندگان سیم جلال و زر عیار. سوزنی . هم ترازوی چرخ را بشکست باز حلم توپله ٔ شاهین . ؟ (از شرفنامه ٔ منیری ). بپرواز دولت دو شاهین بکار یکی در خزینه یکی در شکار. نظامی (گنجینه ٔ گنجوی ). بشکند امتداد انعامش بموازین قسط پر شاهین . انوری (از سروری ). گر روز سخا وزن کنند آنچه تو بخشی سیاره و افلاک سزدکفه ٔ شاهین . ؟ (از صحاح الفرس ). ◄ زبانه ٔ ترازو.(برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ◄ بمعنی تکیه گاه هم بنظر آمده است . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ◄ (اِخ ) در اصطلاح منجمان سه ستاره است در امتداد خط مستقیم در صورت عقاب و آن را میزان نیزنامند. (یادداشت مؤلف ). چند ستاره در یک رده در صورت نسر طایر. (مقدمه ٔ التفهیم بیرونی ص قسج ) : مه شوال از روز نخستین قران افتاده اندر برج شاهین . ناصرخسرو.
شاهین . (اِخ ) بنا بروایت تاریخ الخلفاء مادر یزید ناقص و ابراهیم فرزندان ولیدبن عبدالملک است و در جای دیگر نام مادراین دو کس را شاهفرید نوشته است . (از تاریخ الخلفاءص ١٧، ١٦٨، ١٨٩). رجوع به شاهفرند و شاهفرید شود.