شاهنشهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاهنشهی . [ هََ ش َ] (حامص مرکب ) مخفف شاهنشاهی . پادشاهی : بیاموز آیین دین بهی که بیدین نه خوب است شاهنشهی . دقیقی . بر فرخی و بر مهی گردد ترا شاهنشهی این بنده را گرمان دهی وان بنده را گرمانیه . منوچهری . چو عالم شدن خواهد ازما تهی گدایی بسی به ز شاهنشهی . حافظ. ◄ (ص نسبی ) منسوب به شاهنشه : یکی دخمه کردند شاهنشهی یکی تخت زرین و تاج مهی . فردوسی . چوبنشست بر جایگاه مهی چنین گفت بر تخت شاهنشهی . فردوسی . نشستی بیاراست شاهنشهی نهاده بسر بر کلاه مهی . فردوسی . بدان کاردانی و کارآگهی چو بنشست بر تخت شاهنشهی . نظامی . درآمد به ایوان شاهنشهی . سعدی .