شاه کاسه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاه کاسه . [ س َ /س ِ ] (اِ مرکب ) کاسه ٔ کلان . (بهار عجم ) : پیاله از سر فغفور میزند تیغش که باده میخورد از شاه کاسه حوصله دار. شفیع. ز خلق چشم طمع ننگ پادشاهان است بشاه کاسه گدایی نمیتوان کردن . تأثیر (از بهار عجم ).