شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۱۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آتشی ظاهر شد و پیدا و پنهانم بسوخت شمع عشقش در گرفت و رشته جانم بسوخت از دم گرمم به عالم آتشی خوش در فتاد هرچه بود ازخشک وتر هم این و هم آنم بسوخت عشق جانان آتش است و جان من پروانهای منتش بر جان من کز عشق او جانم بسوخت عود دل را سوختم در مجمر سینه خوشی از تف آن دامن و کوی گریبانم بسوخت بود گنج معرفت در کنج ویران دلم آتشی افتاد و گنج و کنج ویرانم بسوخت ز آه دل سوزم که آتش مینهد در این و آن جسم و جان بر باد رفت و کفر و ایمانم بسوخت گفتههای نعمت الله مینوشتم در کتاب در ورق آتش فتاد و دست و دیوانم بسوخت