شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۰۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کنج دل گنجینه عشق وی است این چنین گنجینه بیکنجی کی است هرچه بینی در خرابات مغان نزد ما جام لطیفی پر میاست عالمی را عشق میبخشد وجود بیوجود عشق عالم لاشی است آفتاب است او و عالم سایه بان هرکجا آن میرود این در پی است نوش کن آب حیات معرفت تا بدانی عین ما کز وی حی است سر نائی بشنو از آواز نی کز دم نائی دمی خوش در نی است نعمت الله محرم راز وی است عشق را رازیست با هر عاشقی