شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۰۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هرکجا گنجیست ماری در وی است کنج هر ویرانه بیگنجی کی است خوش حبابی پرکن از آب حیات جام ما این است و آن عین وی است یافته عالم وجود از جود او ورنه بیاو جمله عالم لاشی است نائی و نی هر دو همدم آمدند عالمی رقصان از آن بانگ نی است عشق سلطان است در ملک وجود عقل مانند رئیسی در وی است ساغری گر بشکند اندیشه نیست ساغری دیگر روانش در پی است نعمت الله هر که میجوید به عشق گو ز خود میجو که دایم با وی است