شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۹۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هیچکس بینعمت الله هست نیست قاتل شه خالی از شه هست نیست بر در میخانه مست افتادهایم همچو ما در هیچ درگه هست نیست ماه من روشن شده از آفتاب بر سپهر جان چنین مه هست نیست عاشق و مستیم و جام میبه دست عاقل مخمور آگه هست نیست کل شیئی هالک الا وجهه این چنین وجهی موجه هست نیست بر در کریاس سلطان وجود غیر سید را دگر ره هست نیست