شاه جوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاه جوی . (اِ مرکب ) جوی بزرگ . جو ونهری که از آن جوهای دیگر جدا شود. (فرهنگ نظام ).
شاه جوی . (نف مرکب ) شاه جو. جوینده ٔ شاه : همه کنده موی و همه خسته روی همه شاه گوی و همه شاه جوی . فردوسی . بگشتند از آن جایگه شاه جوی بریگ و بیابان نهادند روی . فردوسی . یکایک بخسرو نهادند روی سپاه و سپهبد همه شاه جوی . فردوسی .