شاه اسپرم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاه اسپرم . [ اِ پ َ رَ ] (اِ مرکب ) مرکب از شاه و اسپرم . (برهان قاطع چ معین ). شاه اسپرغم باشد. (از برهان قاطع). رجوع به شاه اسپرغم شود. معرب آن شاهسبرم باشد. (از اقرب الموارد). ونجنک . (برهان ). حبق کرمانی . حبق صعتری . (منتهی الارب ) : شاه اسپرم چو شاخ کشیده بگرد خویش چون قبه ٔ زمرد بر شاخکی نزار. بهرام سرخسی . بادام بنان مقنعه بر سر بدریدند شاه اسپرمان چینی در زلف کشیدند. منوچهری . چنگ بازان است گویی شاخک شاه اسپرم پای بطان است گویی برگ بر شاح چنار. منوچهری . بوستان افروز بنگر رسته با شاه اسپرم گر ندیدستی خط قوس قزح بر آسمان . ازرقی . ♦ شاه اسپرم رومی ؛ اسطوخودوس . رجوع به کشه شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه