شاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ په. ] (اِ.)۱ - سلطان، فرمانروا.<BR>۲- هر چیز مهم و بزرگ. ؛ ~رخ زدن کنایه از: الف - فرصت را غنیمت شمردن. ب - غلبه یافتن. ؛با ~پالوده نخوردن کنایه از: خود را برتر از دیگران پنداشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (اِ.)۱ - سلطان، فرمانروا. ۲- هر چیز مهم و بزرگ. ؛ ~رخ زدن کنایه از: الف - فرصت را غنیمت شمردن. ب - غلبه یافتن. ؛با ~پالوده نخوردن کنایه از: خود را برتر از دیگران پنداشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاه . (ع اِ) شاة و بزبان عربی گوسفند را گویند وشیاة جمع آن است . (برهان قاطع). رجوع به شاة شود.
شاه . (ع ص ) رجل شاه ُ البصر؛ به معنی رجل شائه البصر است، یعنی مرد تیز بینایی . (از منتهی الارب ).
شاه . (اِخ ) (چشمه ٔ...) مزرعه ای است از ناحیه ٔ فشارود قاینات و بلاسکنه میباشد. (مرآت البلدان ج ٤ ص ٢٣٦).
فرهنگ طیفی واژهدان
پادشاه، شاهنشاه، شهریار، اعلیحضرت، خسرو، کیخسرو، ملک، امیر، حاکم، خاقان ملکه، شهبانو، علیاحضرت، امپراطریس قیصر، سلطان، خلیفه، سزار، تزار، کایزر، امپراطور شاهزاده، شاپور، شاهپور، شهزاد، شهزاده، ملکزاده، ولیعهد، پرنس، پرنسس پدر تاجدار دربار، سازمان سیاسی سلسله سلطنتی، دودمان، خانواده