شانه زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شانه زدن . [ ن َ / ن ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) آرایش کردن موی با شانه . (بهار عجم ). زدن شانه به زلف تا تارها از هم باز گردد و نرم و خوار شود : دمی که خواهم از او بوسه زلف شانه کند رهد ز شانه زدن تافتن بهانه کند. شهیدی قمی (مجموعه ٔ مترادفات ). سر زلفش چو شانه میزد باد اصلح اﷲ شأنه گفتم . کمال خجندی (از بهار عجم ). گه شانه زند در زلف، گه سرمه کشد در چشم . آرزو (از ارمغان آصفی ). به گیسوی موجش نسیم هوس زند شانه ٔ تازگی، هرنفس . طغرا مشهدی (از ارمغان آصفی ). ◄ قرار دادن شانه بر گیسو استواری را یا زیبائی را. ◄ بمعنی مضایقه نمودن است . (بهار عجم ).