شامگاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شامگاه . (اِ مرکب، ق مرکب ) از: شام به اضافه ٔ گاه پسوند زمان، وقت شام . آنگاه که روز به انجام کشد و شب آغاز شود. مقابل صبحگاه و صبحی که وقت صبح است . (از آنندراج ) : آمد نوروز ماه می خور و می ده پگاه هر روز تا شامگاه هر شب تا بامداد. منوچهری . ببین هر شامگاهی نسر طایر بخوان همتم مرغ مسمن . خاقانی . قوس قزح بکاغذ شامی بشامگاه از هفت رنگ بین که چه طغرا برافکند. خاقانی . غم آن صبح صادق ملت آسمان شامگاه میگوید. خاقانی . چون برین قصه هفته ای بگذشت شامگاهی بخانه رفت از دشت . نظامی . صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد. حافظ. ♦ نماز شامگاه ؛ نماز شام . نماز مغرب . رجوع به نماز شام شود. ◄ نقاره و طبل که بوقت غروب زنند. رجوع به شامگاه زدن شود.