شامخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) [ ع. ] (ص.) مرتفع، بلند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) [ ع. ] (ص.) مرتفع، بلند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شامخ . [ م ِ ] (ع ص ) بلند. مرتفع. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ♦ جبال شامخات و شوامخ ؛ کوه های بلند. (از منتهی الارب ) : عاقلان را در جهان جائی نماند جز که در کهسارهای شامخات . ناصرخسرو. ♦ نسب شامخ ؛ شریف و عالی نسب . (از اقرب الموارد). ◄ متکبر. (منتهی الارب )(از اقرب الموارد). رجل شامخ ؛ کثیرالشموخ . (از اقرب الموارد). ج، شمخ . ◄ بمجاز کسی که بینی خود را بواسطه ٔ تکبر بلند کند. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). شمخ الرجل بانفه ؛ تکبر نمود. (منتهی الارب ). ج، شُمَّخ .
مترادف و متضاد واژهدان
بلند، مرتفع جلیل، رفیع، منیع، والا
واژگان فارسی سره واژهدان
والا، فرمند، فرازمند، برگزیده