شافی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شافی . (ع ص ) شفادهنده . (مهذب الاسماء). نجات دهنده از بیماری . تندرستی دهنده . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (دهار). بهبوددهنده . آسانی دهنده . شفابخش . بهبودبخش . صحت دهنده . (آنندراج ). ج، شفاة. (مهذب الاسماء). ♦ حرز شافی ؛ دعا و بازوبند شفابخش : خاک بالین رسول اﷲ همه حرز شفاست حرز شافی بهر جان ناتوان آورده ام . خاقانی . ◄ ظاهر و هویدا و آشکار. (ناظم الاطباء). ◄ راست و درست . (ناظم الاطباء). قاطع و صریح : و اگر در عاقبت کارها و هجرت سوی گور فکرتی شافی واجب داری حرص و شره این عالم فانی بر تو بسر آید. (کلیله و دمنه ). و رمزی در تقریر فضایل و مآثر وافی شافی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ کافی . بمقدار لازم و ضروری . (از اقرب الموارد). ♦ تدبیر شافی ؛ چاره ٔ قاطع : تدبیر شافی باید در این باب و اگرنه ولایت خراسان ناچیز شود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٠٦). تدبیر شافی تر می باید در جنگ این قوم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٩٢). ♦ جواب شافی ؛ جواب که قطع گفتگو کند. (از اقرب الموارد). نیک روشن و مبین و قاطع : بازرگان متحیر فروماند و جوب شافی ندانست . (سندبادنامه ص ٣٠٥). جواب شافی نیافت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ شافی جواب ؛ جواب شافی : از عزیزان سؤال دل کردم هیچ شافی جواب نشیندم . خاقانی . و رجوع به جواب شافی شود. ♦ عدل شافی ؛ عدل کامل و بهبودبخش و کافی : عدل شافی او به هر بقعه رأی کافی او به هر کشور. مسعودسعد. ز عدل شافی تو سازگار و دوست شوند دو طبع دشمن ناسازگار آتش و آب . مسعودسعد. و رجوع به شافی شود. ♦ موعظه ٔ شافی ؛ موعظه و پند کامل و تمام : موعظه های شافی در سلک عبارت کشیده است . (گلستان سعدی ). ◄ (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی .
شافی . (اِخ ) (الَ ...) این لقب را، الحاکم، خلیفه ٔ فاطمی پس از ارجاع سفارت به زرعةبن عیسی بن نسطورس داد.ابن الصیرفی و مقریزی تاریخ اعطای این لقب را سال ٤٠١ هَ . ق . دانسته اند و حال آنکه ابن القلانسی آن را سال ٣٩٧ داند. (از القاب الاسلامیة حسن پاشا ص ٣٥١).