شاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاری . (حامص ) مقام شار. امیری . پادشاهی . حکومت : یک بنده ٔ تو دارد زین سوی رود شاری یک چاکر تو دارد زان سوی رود رایی . فرخی . پیش از همه شاهان است از ماضی و مستقبل بیش از همه میران است از شیری و از شاری . منوچهری . رجوع به شار شود.
شاری . (اِخ ) احمدبن محمد السکنی، حاکم گرگان در زمان المعتز باﷲ خلیفه ٔ عباسی . (مازندران و استراباد رابینو، ترجمه ٔ وحید مازندرانی ص ١٨٤).
شاری . (اِخ ) حمزةبن عبداﷲ و او عالم بود و تازی دانست، شعراء او تازی گفتند و سپاه او بیشتر همه از عرب بودند و تازیان بودند و گردیز او کرد. رجوع به تاریخ سیستان چ ملک الشعرای بهار ص ٢٤ و ٢١٠ وحمزةبن عبداﷲ الخارجی و حمزه ٔ پسر آذرک شاری شود.