شارق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شارق . [ رِ ] (اِخ ) نام بتی در جاهلیت . (منتهی الارب ). اسم صنم فی الجاهلیة. (اقرب الموارد).
شارق . [ رِ ] (ع اِ) آفتاب . (دهار) (غیاث ). آفتاب وقتی که برآید. (منتهی الارب ). الشمس حین تشرق . و قولهم «لااکلمک ما ذرّ شارق »، ای ما طلع قرن الشمس . (اقرب الموارد). شَرقَة، شَرِقَة. (اقرب الموارد). مهر. خور. خورشید. شمس . ذُکاء. یوح . بوح . (منتهی الارب ). بیضاء. شرق : ذره نبود جز ز چیزی منجسم ذره نبود شارق لاینقسم . مولوی (مثنوی ). و رجوع به آفتاب شود. ◄ گاهی بر کواکب دیگر جز از خورشید اطلاق میشود. (از اقرب الموارد). ◄ جانب شرقی . (منتهی الارب ).الشارق، الجانب الشرقی من الجبل و غیره و هو غاربة:«اتیت شارق الجبل و غاربه »، ای شرقیة و غربیة. (اقرب الموارد). ج، شُرق . (اقرب الموارد) (آنندراج ).
شارق . [ رِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از شرق و شروق . طالع. برآینده . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). روشن . تابان . (غیاث ) : تا صبح صادق از افق باختر شارق گردد. (سندبادنامه ص ١٨٣).