شارسان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شارسان . (اِ مرکب ) مخفف شارستان . شهرستان . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) : برآورد پرمایه ده شارسان شد آن شارسانها کنون خارسان . فردوسی . ز داد و دهش وز خرید و فروخت تو گفتی همی شارسان برفروخت . فردوسی . پس بیش مشنو آن سخن باطل کسی کز شارسان علم سوی روستا شده ست . ناصرخسرو. در مدینه ی ْعلم ایزد جغدکان را جای نیست جغدکان از شارسانها قصد زی ویران کنند. ناصرخسرو. ◄ کوشک و عمارتی را گویند که بر چهار سوی آن بساتین باشد. (از انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). و رجوع به شارستان شود.
شارسان . (اِخ ) نام کتابی است از فرزانه بهرام بن فرهاد پارسی که موسوم است به چهار چمن . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). و رجوع به شارستان و شارستان چهارچمن شود.
شارسان . (اِخ ) باغی بزرگ در دومنزلی اورگنج به خوارزم دیده شده بدین نام یعنی چارچمن که از هر خیابانی که می رفتی به حوضی رسیدی و باز چهار خیابان دیگر و بدین صورت تا آخر. (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). و رجوع به چارچمن شود.