شارح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شارح . [ رِ ] (ع ص ) روشن کننده . (دهار). بیان کننده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). مبین . مفسر. آنکه شرح کند. مقابل ماتن . ج، شارحین، شُرّاح . ◄ نگاهبان زراعت از پرندگان . (منتهی الارب ). حافظ. (اقرب الموارد). و آن در کلام مردم یمن نگاهبان کشت بود از مرغان و غیر آن . (از تاج العروس ) : و ما شاکر الا عصافیر قریة یقوم الیها شارح فیطیرها. (از اقرب الموارد). ◄ القول الشارح در نزد منطقیان آن است که معنی اسم را در لغت یا ذات مسمی را در حقیقت بیان کند. (از اقرب الموارد).