شاربین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاربین . [ رِ ب َ ] (ع اِ) تثنیه ٔ شارب . دو بروت : گفتم او لحیه ای داشت از حلوای پشمک که دست و شانه ٔ لحم و چرب و سرخ در آن کم بود، گفتند محاسن یقه ٔ سمور و شاربین قندس تراچه شده است . (دیوان البسه ٔ مولانا نظام قاری ص ١٣٢). رجوع به شارب شود.
شاربین . [ رِ ] (ع اِ) ج ِ شارب . رجوع به شارب شود.
شاربین .(اِ) درخت سدر معمولی . قادرس . (ابن البیطار). ◄ میوه ٔ درخت سدر. رجوع به شربین و رجوع به دزی ج ١ ص ٧١٥ و قادرس و ابن البیطار ذیل شربین شود.