شارب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رِ) [ ع. ]<BR>۱- (اِفا.) نوشنده.<BR>۲- (اِ.) سبیل، سبلت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رِ) [ ع. ] ۱- (اِفا.) نوشنده. ۲- (اِ.) سبیل، سبلت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شارب . [ رِ ] (ع ص ) آب نوشنده . آشامنده . ج، شَرب . جج، شروب . (منتهی الارب ). ◄ شرابخواره . ج، شَرب . (مهذب الاسماء). در اصطلاح فقهیون، آنکه مسکر می آشامد. شارب الخمر، شرابخوار. باده خواره : و اگر توبه کنند زانی و شارب خمر... (تفسیر ابوالفتوح ج ١ چ ١ ص ٢٧١).
شارب . [ رِ ] (ع اِ) بروت . (السامی فی الاسامی ) (مهذب الاسماء) (دهار) (منتهی الارب ). یکی از دو بروت . بروت یک سوی لب زبرین . تثنیه، شاربان . (دهار) (اقرب الموارد). و شاربین . رجوع به شاربین شود. ◄ مازاد بروت که بر لب زبرین گذرد. آبخوری .پیش بروت . موی سبلت که از دو جانب یا میان لب زبرین بروی دهان ریزد. (از اقرب الموارد) : ینبغی للمحتسب ان یکون مواظبا علی سنن رسول اﷲ صلعم من قص الشارب و نتف الابط و حلق العانة و تقلیم الاظفار. هر کس که شراب حسد و حقد تو نوشد ساقی دهدش مژده ببرکندن شارب . سوزنی . ♦ شارب گرفتن ؛ ساده کردن بروت . احفاء. (تاج المصادر بیهقی ). نیک بریدن بروت .(منتهی الارب ذیل ح ف و). ♦ شارب مکرود ؛ شارب بریده . (منتهی الارب ). ◄ سبلت . (السامی فی الاسامی ) (منتهی الارب ). تمام سبلت را شارب گویندو به این اعتبار تثنیه ندارد بلکه به اعتبار اطراف و اجزایش جمع بسته میشود. ج، شوارب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ واحد شارِبَین و آن دو کناره ٔ بیرون ایستاده در زیر دسته ٔ شمشیر است . (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد). رجوع به شاربان شود. ◄ (اِمص ) سستی و ناتوانی جانور. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
سبیل آشامنده، نوشنده