شادیکنان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شادی کنان . [ ک ُ ] (نف مرکب، ق مرکب ) مسرت کنان . در حال شادی کردن : چو از کوه و از دشت برداشت بهر همی رفت شادی کنان سوی شهر. فردوسی . چو بیژن نشسته میان زنان به لب بر می سرخ و شادی کنان . فردوسی . مگو انده خویش با دشمنان که لاحول گویند شادی کنان . سعدی (گلستان ). خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است . (گلستان ). حرم شادی کنان بر طاق ایوان که مروارید بر تاجش ببارند. سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی