شادورد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شادورد. [ وَ] (اِ مرکب ) شایورد. هاله باشد که بر گرد ماه واقع شود. (فرهنگ جهانگیری ). طوق و هاله و خرمن ماه باشد.(برهان قاطع). داره . طفاره . قرن الشمس : چو ترکی و مه گرد او شادورد چو ناورد گاه یلی در نبرد. اسدی . چنانکه شادوردماه بماه محیط باشد خندقی سازند. (تاریخ بیهق ). التحجیر؛ گرد شدن ماه بخطی باریک و با شادورد شدن در میغ. (تاج المصادر بیهقی ). ◄ تخت پادشاهان .(از فرهنگ جهانگیری ) (برهان قاطع). سریر. اریکه : جهاندار بر شادورد بزرگ نشسته همه پیکرش میش و گرگ . فردوسی . بدین گونه از شادورد مهی همی گشت تا شد بروی زمی . فردوسی . ◄ به معنی مطلق فرش باشد از گلیم و قالی و مانند آن . (برهان قاطع). گستردنی . ◄ (اِخ ) نام گنج هفتم است از جمله ٔ هفت گنج خسروپرویز. (فرهنگ جهانگیری ). نام گنج هفتم است از جمله ٔ هشت گنج خسروپرویز. (برهان قاطع) : دگر گنج بد شادورد بزرگ که گویند رامشگران سترگ . فردوسی (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ (اِ مرکب ) پرده ای است از موسیقی . (فرهنگ جهانگیری ) (برهان قاطع).