شادمانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شادمانی .(ص نسبی ) منسوب به شادمانه . رجوع به شادمانه شود.
شادمانی . (اِخ ) عبیداﷲبن ابی احمد عاصم بن محمد الشادمانی الحنیفی، مکنی به ابوسعد از ابوالحسن علی بن الحسن الداودی و دیگران سماع حدیث کرد. ابوالقاسم هبةاﷲبن عبدالوارث الشیرازی از وی حدیث شنید. بعد از سنه ٔ ٤٨٠ هَ . ق . درگذشت . (از انساب سمعانی و لباب الانساب، ذیل شاذَمانی ).
شادمانی . (حامص مرکب ) نشاط. خوشحالی . شادی . شادانی . خرمی . سرور. مسرت . انبساط. بشاشت . ابتهاج . فرح .بهجت . عشرت . طرب . در مقابل نژندی و غم : ازو شادمانی ازویت غمست ازویت فزونی ازویت کمست . فردوسی . شد از شادمانی رخش ارغوان که تن را جوان دید و دولت جوان . فردوسی . به پیوند با او چرایی دژم کسی نسپرد شادمانی به غم . فردوسی . نژندی و هم شادمانی ز تست انوشه دلیری که راه تو جست . فردوسی . چو در دست جدایی بیش مانی ز وصلت بیش یابی شادمانی . (ویس و رامین ). غم و شادمانی نماند ولیک جزای عمل ماند و نام نیک . سعدی (بوستان ). رفع غم دل نمی توان کرد الا به امید شادمانی . سعدی . که این منزل درد و جای غم است در این دامگه شادمانی کم است . حافظ. که را دیدی تو اندر جمله عالم که یکدم شادمانی یافت بی غم . شبستری . ◄ ظاهراً فردوسی در این بیت بمعنای جشن و عید بکار برده است . (از یادداشت مؤلف ) : یکی شادمانی بد اندر جهان خنیده میان کهان و مهان . فردوسی . ♦ امثال : شادمانی زعفران دیر نپاید . (امثال و حکم ). بس مدتی نماند تا غم شود پدید زان شادمانیی که بدل زعفران برد. عمادی شهریاری (از امثال و حکم ).