شادمانه شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شادمانه شدن . [ ن َ / ن ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) شاد شدن . راضی و خشنود شدن : به خیره میازارش ایچ آرزوی به کس شادمانه مشو جز بدوی . فردوسی . ببین تو همی کودکان را یکی مگر شادمانه شوند اندکی . فردوسی . برآسایداز رنج و سختی سپاه شود شادمانه جهاندار شاه . فردوسی . تا ملکه ٔ سیده والده و دیگر بندگان شادمانه شوند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٤). حاجب بزرگ علی بدین اخبار سخت شادمانه شد. (ایضاً ص ٧). چون ما سنت ایشان را در غزوها تازه گردانیم از ما شادمانه شوند وبرکات آن بما و بفرزندان ما پیوسته گردد. (ایضاً ص ٢١٣). فردا صبوح باید کرد که بامداد باغ خوشتر باشد، و هر دو مهتر بدین نواخت شادمانه شدند و دیگر روز بسیار نشاط رفت و نماز دیگر بپراکندند. (ایضاً ص ٣٤١).معرکه گاه دید با چندان کشتگاه و اسیران و غنیمتهای بی اندازه شادمانه شد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٤٦). از دولت و سعادت او شادمانه شد هر دل که از نحوست ایام غم کشید. امیرمعزی . زمهر تو محزون شود شادمانه شود شادمانه ز کین تو محزون . سوزنی . صید کردی و شادمانه شدی چون شدی شاد سوی خانه شدی . نظامی .