شادخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شادخ . [ دِ ] (ع ص ) ریزه ٔ نازک و تر و تازه . ◄ کودک و جوان . (منتهی الارب ). غلام شادخ ؛ شاب . (اقرب الموارد). ♦ امر شادخ ؛ کار ناراست و مایل از توسط و اعتدال . (منتهی الارب ). مائل عن القصد. (اقرب الموارد).
شادخ . [ دِ ] (اِخ ) قریه ای است در چهار فرسخی بلخ و نسبت به آن شادیاخی است . (از انساب سمعانی ). در فارسی نسبت به آن شادخی آمده است . رجوع به شادخی شود : ز تاج شاهان پر کن حصار شادخ را چو شاه شرق ز گنج ملوک قلعه ٔ نای . فرخی (از فرهنگ جهانگیری ).