شاد گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاد گشتن . [ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) شاد شدن : چو ابلیس دانست کو دل بداد بر افسانه اش گشت نهمار شاد. فردوسی . شاد گشتم بدانکه حج کردی چون تو کس نیست اندر این اقلیم . ناصرخسرو. به انصافش رعیت شاد گشتند همه زندانیان آزاد گشتند. نظامی . هر چه از وی شاد گشتی در جهان از فراق او بیندیش آن زمان ز آنچه گشتی شاد بس کس شاد شد آخر از وی جست و همچون باد شد از تو هم بجهد تو دل بر وی منه پیش از آن کو بجهد از تو تو بجه . مولوی . چونکه خرگوش از رهایی شاد گشت سوی نخجیران روان شد تا بدشت . مولوی . و رجوع به شاد گردیدن و شاد شدن شود. ◄ روشن شدن (چشم ) : یکی تاج بر سر ببالین تو بدو شاد گشته جهان بین تو. فردوسی . نبودی بجز خاک بالین من بدوشاد گشتی جهان بین من . فردوسی .