شاد کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاد کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شادان کردن . شادمان کردن . شادمانه کردن . خوشحال کردن . مسرور ساختن . سرور. مسرت . ابهاج . افراح . ایناس . تفریح : برنده بدو گفت کای تاجور یکی شادکن دل به ایرج نگر. فردوسی . نخستین نیایش به یزدان کنید دل از داد ما شاد و خندان کنید. فردوسی . کز آباد کردن جهان شاد کرد جهانی به نیکی ازو یاد کرد. فردوسی . ناشاد مرا ای بت نو شاد مکن نیکویی کن مرا ببد یاد مکن . مر خصم مرا از غم من شاد مکن از داد خدا بترس و بیداد مکن . ارزقی . دلم را بدلداریی شاد کن . نظامی . درون فروماندگان شاد کن . سعدی (بوستان ). تار و پود عالم امکان بهم پیوسته است عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد. صائب . این ناکسان که فخر بر اجداد می کنند چون سگ به استخوان دل خود شاد میکنند. صائب .