شاخه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ یا خِ) (اِ.)<BR>۱- شاخه درخت.<BR>۲- شعبه.<BR>۳- بخش فرعی جدا شده از یک مجموعة اصلی.<BR>۴- واحد شمارش تیرآهن، نبات و مانند آن.<BR>۵- جام شراب که به شکل شاخ بود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ یا خِ) (اِ.) ۱- شاخه درخت. ۲- شعبه. ۳- بخش فرعی جدا شده از یک مجموعه اصلی. ۴- واحد شمارش تیرآهن، نبات و مانند آن. ۵- جام شراب که به شکل شاخ بود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاخه . [ خ َ / خ ِ ] (اِخ ) نام محلی کنار راه مشهد به باجگیران میان قشلاق و آسیاب خسروخان واقع در ٢٠٧١٣٠ گزی مشهد.
شاخه . [ خ َ / خ ِ ] (اِ) شاخ درخت . (ناظم الاطباء). فرع . غصن . شاخ . فنن . شغه . شغ. ◄ شعبه . (ناظم الاطباء): شاخه ٔ رود. شاخه ٔ چهل چراغ یک شعبه از چهل چراغ . ◄ فروع و جزئیات : ولیکن دانشومندان اندر شاخه های فقه روز از سپیده دمیدن دارند. (مقدمه ٔ التفهیم چ جلال همائی ص قسط و همین کتاب ص ٦٩). ◄ قرن و شاخ حیوان . جام شرابخواری که بشکل شاخ بود. ◄ شراب آمیخته ٔ با گلاب . (ناظم الاطباء). ◄ شاخ که مشک زباد را در آن نهاده میفروخته اند : آبی چو یکی کیسگکی از خز زرد است در کیسه یکی بیضه ٔ کافور کلان است . واندر دله ٔ بیضه ٔ کافور رباحی ده نافه و ده شاخگک مشک نهان است . منوچهری . ◄ صلیب . غل . (ناظم الاطباء). ♦ شاخه ٔ ریحان ؛ طاقه ٔ ریحان . (ناظم الاطباء). ♦ دوشاخه ؛ سه شاخه و قس علی هذا بمعنی دو شعبه مانند چوب دوشاخه . (فرهنگ نظام ). ۩ دوشاخه ؛ جزوی از دو چرخه ٔ پایی که حرکت فرمان را به چرخ جلو منتقل میسازد . رجوع به دو شاخه شود. ♦ سرشاخه ؛ شاخه ٔ رأس درخت . قله ٔ درخت . رجوع به شاخ شود.
مترادف و متضاد واژهدان
ازگ، غصن ، شجن، شعبه، فرع گروه شاخابه شاخ
فرهنگ طیفی واژهدان
شعبه، فرع، شاخ چیز فرعی، مشتق، متفرعات، تابعه الحاقی، متمم ساقه، شاخ وبرگ قمر واحد اداری، بخش