شاخ و برگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاخ و برگ . [ خ ُ ب َ ] (اِ مرکب ) جزئیات و فروعات . (فرهنگ نظام ). کنایه از طول و عرض در حرف و حکایت . (آنندراج ). و آرایش های فضول و غیر ضرور. ♦ شاخ و برگ دادن بحکایتی و قصه ای و واقعه ای ؛ با اغراق و مبالغه آن را بیان کردن . بیش یا بهتر یا بدتر از آنچه هست نمودن آن . رجوع به شاخ و برگ ساختن شود. ♦ شاخ و برگ ساختن ؛ شاخ و برگ دادن : بود مجنون ریشه ای از نخل صحرای جنون عاقلان بر قصه ٔ او شاخ و برگی ساختند. میرمعصوم کاشی (از آنندراج ).
فرهنگ طیفی واژهدان
اجزای گیاه: شاخه، سرشاخ، بن، برگ، ساقه، جوانه، تنه، کنده، بالاتنه، ریشه، پیاز، غده، پاجوش، بچه، نشا، رخ، نافه برگک، برگچه، برگه، بشره، برچه گل، بهارنارنج، گلبرگ، پرچم، مادگی، میوه، مخروط، غلاف، مادرهاگ، هاگ دانه، بذر، غوزه، هسته، حبه، دان، تخم، لپه، گندم، جو، ارزن، لوبیا، نخود، بهدانه برگ پنجهای، برگ سوزنی، سوزن، برونبر، برگآذین
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی