سیک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیک . (اِ) زردی و علتی باشدکه بر روی غله زار نشیند. (برهان ). همان سواک مرقوم، یعنی زردی کشت . (فرهنگ رشیدی ) (جهانگیری ). یرقان . زردی که در کشت افتد به فارسی سیک است . (منتهی الارب ).زنگ . رجوع به سیسک، سیکل، سوکل، سوگل و سوکک شود.
سیک . (اِخ ) قومی از هندوان دارای مذهب وشنو شعبه ای از دین بودایی است . (از فرهنگ فارسی معین ).
سیک . [ س ِ ی َ ](عدد کسری، اِ مرکب ) ثلث . یک سوم . سه یک : کبک چون طالب علم است و در این نیست شکی مسأله خواند تا بگذرد از شب سیکی . منوچهری . و باید که در شب و روز هشت ساعت بیش نخسبید که این سیک بیست وچهار ساعت باشد. (کیمیای سعادت ).