سیکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیکی .[ سی / ی َ ] (ص نسبی، اِ) شرابی است که چندی آن را بجوشانند که چهار دانگش رفته و دو دانگش مانده باشد و در اصل سه یکی بوده ترکیب داده سیکی گفته اند. (آنندراج ) (انجمن آرا). شرابی که چندان جوشانند تا چهار دانگش رفته و دو دانگش مانده باشد در اصل سه یکی بوده ترکیب داده سیکی کرده اند و به عربی مثلث خوانند. (فرهنگ رشیدی ). شرابی که چندان جوش دهند و صافش کنند که از سه حصه آن یک حصه باقیمانده باشد. (غیاث اللغات ). نبیذ. صهبا. (تفلیسی ). می . شراب . (جهانگیری ). شراب جوشانیده که به عربی مثلث خوانند یعنی در اصل سه یکی بوده ترکیب کرده اند سیکی شده . (برهان ) : بادام تر و سیکی و بهمان و باستار ای خواجه این همه که تو بر میدهی شمار . رودکی . هیزم خواهم همی دو امنه ز جودت جود و جریب و دو خم سیکی چون خون . ابوالعباس (از لغت فرس اسدی ص ٤٩٨). نکند مستی هر چند که در مجلس ننهد سیکی بر دست کم از یک . فرخی . عشق بازی کن و سیکی خور و برخند بر آن که ترا گوید سیکی مخور و عشق مباز؟ فرخی . آن حجامان برفته بودند و خوکان اصلی را سیکی بار کردند و بیاوردند. (تاریخ سیستان ). جعد ژولیده و پرورده ز سیکی لاله زلف شوریده و پژمرده ز مستی عبهر. سنایی . تو این صوفیان بین که می خورده اند مرقع به سیکی گرو برده اند. سعدی .