سیف فرغانی | دیوان اشعار | قصاید و قطعات | شماره ۹۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ایا سلطان ترا بنده ز سلطان بینیازم کن ز خسرو فارغم گردان و از خان بینیازم کن ز سلطان بینیازی نیست در دنیا توانگر را بمن ده ملک درویشی ز سلطان بینیازم کن چو شطرنج از پی بازیست هر شاهی که میبینم مریز آب رخم را و ز شاهان بینیازم کن امیران همچو گرگان و رعیت گوسپندانشان سگ درگاه خویشم خوان ز گرگان بینیازم کن اگر چون بحر عمانند هریک معدن لؤلو مرا لولو نمیباید ز عمان بینیازم کن وگر دریای فیاضند وقت خود از آن دریا ز فیضت قطره یی بر من بیفشان بینیازم کن همه از ضعف ایمانست بر غیر اعتماد من ازین کافردلان یارب بایمان بینیازم کن جهان مأوای انسانست دروی نیک و بد باشد ز بد مستغنیم دار وز نیکان بینیازم کن برای زندگی تن نخواهم منت جان را بعشقم زنده دل گردان و از جان بینیازم کن مرا از بهر تن باید که نانی باشد اندر کف ز جانم بار تن برگیر و از نان بینیازم کن طمع دردیست در انسان که باشد مال درمانش ببر این درد را از من ز درمان بینیازم کن همه رنگست و بود نیاز نان را شاید این معنی ز ننگ شرکت ایشان چو مردان بینیازم کن ز حرص آدمی یارب زمین انبار موران شد تو از انبار این موران چو مرغان بینیازم کن قناعت مصر ملک است و جهان مانند کنعانی چو یوسف ملک مصرم ده ز کنعان بینیازم کن ندیدم نعمت از اخوان و بر نعمت حسد دیدم بحق سوره یوسف ز اخوان بینیازم کن عطای تست چون باران سخاشان هست چون شبنم بلی از منت شبنم بباران بینیازم کن چو از اقران صاحب نفس نقصانست حالم را بدرویشان صاحب دل از اقران بینیازم کن منم مانند خاقانی و روم امروز شروانم بتبریزم فگن یارب ز شروان بینیازم کن نگفتم همچو خاقانی ثنای هیچ خاقانی تو از گنج عطای خود ز خاقان بینیازم کن دل دنیاطلب کورست هانای سیف فرغانی بگو در راه دین یارب ز کوران بینیازم کن