سیف فرغانی | دیوان اشعار | قصاید و قطعات | شماره ۶۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای شده از پی جامه ز لباس دین عور روبه حیله گریای سگ پوشیده سمور عسلی پوشی و گویی که بفقرم ممتاز شتران با تو شریکاند بپشمینه بور نشوی ره رواگر مخرقه را خوانی فقر نشود رهبر اگر مشعله بردارد کور ره بدین رفته نگردد که تو غافل گویی که بشیرین سخن از خلق برآوردم شور سامری گاو همی ساخت ز زر تا خلقی بخری نام برآرند چو بهرام بگور با وجود شکمی تنگتر از چشم مگس چند از بهر گلو سعی کنی همچون مور طمع خام ببر از همه کس تا پس ازین گرده قسمت تو پخته برآید ز تنور مال را خاک شمر رنج مبین از مردم نوش را ترک کن و نیش مخور از زنبور