سیف فرغانی | دیوان اشعار | قصاید و قطعات | شماره ۵۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پسته آن بت شکر لب شیرین گفتار بسخن بر من شوریده شکر کرد نثار از سخن گلشکری کرد و بمن داد بلطف گل بلبل سخن و طوطی شکر گفتار مست بودم که مرا کشت و دگر جان بخشید دوست با غمزه خون ریز و لب شکر بار در درون من شوریده چنان کرد اثر نظر نرگس مستش که میاندر هشیار در دل خسته من جام شراب عشقش آنچنان کرد سرایت که دوا در بیمار گفت در من نگرای خواجه که از خوبان من همچو سر از تنم و همچو علم از دستار همه با دوست نشین تا همه دارندت دوست نیست مردود چو در صحبت گل باشد خار شاعرم گرچه بخورشید و بمه نسبت کرد نقص قیمت نکند مهر درم بر دینار مبر آن ظن که چو من بر در و دیوار وجود دست تقدیر کند با قلم صنع نگار کارگاهیست وجودم که درو بهر کمال نقش بندان جمالند مدام اندر کار گرچه در صورت خوبست نکویی حاصل ورچه بر روی زمیناند نکویان بسیار نه برویست چو مه کوکب آتش چهره نه ببویست چو گل لاله رنگین رخسار هر بهار از چمن غیب روان گشته بصدق بتماشای گل روی من آیند ازهار گل بر اطراف گلستان بشکفت از شادی کآمد و تحفه بدو بوی من آورد بهار گر بخواهم هم ازینجا که منم عاشق را روی من در ورق گل بنماید دیدار گفتمای از رخ تو خاک چو گل یافته رنگ باد بوی تو بیاورد و ز من برد قرار کی بود آنک بگلزار درآیم در سیر در کفی جام میو درد گری گیسوی یار بتماشای گلستان رخت آمدهایم در اگر وا نکنی خار منه بر دیوار گفتای زاغ زغن شیوه که در وقت سخن طوطی طبع تو دارد شکر اندر منقار بطلسمی بسر گنج وصالم نرسی که ازین پوست که داری بدر آیی چون مار سیف فرغانی گفتار تو سحرست نه شعر موم در صورت گل عرض مکن در بازار