سیف فرغانی | دیوان اشعار | قصاید و قطعات | شماره ۲۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
طبیب جان بود آن دل که او را درد دین باشد برو جان مهربان گردد چو او با تن بکین باشد تن بیکار تو خاکست بیآب روانای جان دل بیمار تو مرده است چون بیدرد دین باشد تن زنده دلان چون جان وطن برآسمان سازد ولیکن مرده دل را جان چو گور اندر زمین باشد مشو غافل ز مرگ جان چو نفست زندگی دارد مباش از رستمی آمن چو خصم اندر کمین باشد چو نفس گرگ طبعت را نخواهی آدمی کردن تنت در زیر پیراهن سگی بیپوستین باشد بشهوت گر نیالایی چو مردان دامن جان را سزد گر دست قدرت را (ید تو) آستین باشد چو روز رفته گر یک شب هوا را از پس اندازی دلت در کار جان خود چو دیده نقش بین باشد عمل با علم میباید که گردد آدمی کامل شکر با شهد میباید که خل اسکنجبین باشد اگر حق الیقین خواهی برو از چرک هستیها بآبی غسل ده جان را که از عین الیقین باشد برو از نفس خود برخیز تا با دوست بنشینی کسی کز باطلی برخاست با حق همنشین باشد رفیق کوترا از حق بخود مشغول میدارد چو شیطان آن رفیق تو ترا بئس القرین باشد جز آن محبوب جان پرور چو کس را سر فر و ناری فرود از پایه خود دان اگر خلد برین باشد بخرقه مرد بیمعنی نگردد از جوانمردان نه همچون اسب گردد خرگوش بر پشت زین باشد اگر تو راه حق رفتی بسنتهای پیغمبر احادیث تو چون قرآن هدی للمتقین باشد ازین سان سیف فرغانی سخن گو تا که اشعارت بسان ذکر معشوقان انیس العاشقین باشد