سیف فرغانی | دیوان اشعار | قصاید و قطعات | شماره ۱۱۰ - فی نعت النبی علیه السلام
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بسوی حضرت رسول الله میروم با دل شفاعت خواه نخورم غم از آتش، ار برسد آب چشمم بخاک آن درگاه هیچ خیری ندیدم اندر خود شکر کز شر خود شدم آگاه گشت در معصیت سیاه و سپید دل و مویم که بد سپید و سیاه ره بسی رفتهام فزون از حد خر بسی راندهام برون از راه هیچ ذکری نگفته بیغفلت هیچ طاعت نکرده بیاکراه ماه خود کردهام سیه بفساد روز خود کردهام تبه بگناه خود چنین ماه چون بود از سال خود چنین روز کی بود از ماه شب سیاهست و چشم من تاریک ره درازست و روز من کوتاه بیژن عقل با من اندر بند یوسف روح با من اندر چاه هم بدعوی گرانترم از کوه هم بمعنی سبکترم از کاه گاه بر نطع شهوتم چون پیل گاه بر نیل نخوتم چون شاه گرگ طبعم بحمله همچون شیر سگ سرشتم بحیله چون روباه دین فروشم بخلق و در قرآن خوانم: الدین کله لله نفس من طالبست دنیا را چه عجب التفات خر بگیاه ای مرقع شعار کرده، چه سود خرقه ده تو، چو نیست دل یکتاه نه فقیری نه صوفی ار چه بود کسوتت دلق و مسکنت خانقاه نشود پشکلش چو نافه مشک ور شتر را تبت بود شبگاه کس بافسر نگشت شاه جهان کس بخرقه نشد ولی آله نرسد خر بپایگاه مسیح ورچه پالان کنندش از دیباه نشود جامه باف اگر گویند بمثل عنکبوت را جولاه لشکر عمر را مدد کم شد صفدر مرگ عرضه کرد سپاه ای بسا تاجدار تخت نشین که بدست حوادث از ناگاه خیمه آسمان زرین میخ بر زمینشان زده است چون خرگاه دست ایام میزند گردن سر بیمغز را برای کلاه از سر فعلهای بد برخیز ای بنیکی فتاده در افواه گرچه مردم ترا نکو گویند بس بود کرده تو بر تو گواه نرهد کس بحیله از دوزخ ماهی از بحر نگذرد بشناه سرخ رویی خوهی بروز شمار رو بشب چون خروس خیزپگاه ناله کن گرچه شب رسید بصبح توبه کن گرچه روز شد بیگاه مرض صد گنه شفا یابد از سردرد اگر کنی یک آه چون زمن بازگیری آب حیات گر بخاکم نهند یا رباه مر زمین را بگو که چون یوسف او غریبست اکرمی مثواه وآن چنان کن که عمر بنده شود ختم بر لااله الاالله