سیف فرغانی | دیوان اشعار | قصاید و قطعات | شماره ۱۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو بگذشت از غم دنیا بغفلت روزگار تو در آن غفلت ببی کاری بشب شد روز کار تو چو عمر تو بنزد تست بیقیمت، نمیدانی که هر ساعت شب قدرست اندر روزگار تو چه روبه حیلها سازی ز بهر صید عوانی تو مرداری خوری آنگه که سگ باشد شکار تو تو همچون گربه آنجایی که آن ظالم نهد خوانی مگر سیری نمیداند سگ مردار خوار تو طعامش لحم خنزیرست و چون آبش خوری شاید ز بینانی اگر از حد گذشتست اضطرار تو ز بیماری مزورهای چون کشکاب میسازد ز بهر مرگ جان خود دل پرهیزکار تو تو بیدارو و بیقوت نیابی زین مرض صحت بمیرد اندرین علت دل بیمار زار تو ترازان سیم میباید که در کار خودی دایم چو کار او کنی هرگز نیاید زر بکار تو ز حق بیزاری ار باشد سوی خلق التفات تو زدین درویشی ار باشد بدنیا افتخار تو زر طاعت بری آنجا که اخلاصی در آن نبود بسی بر تو شکست آرد درست کم عیار تو ز نقد قلب بر مردم زمین حشر تنگ آید بصحرای قیامت در چو بگشایند بار تو کجا پوشیده خواهد ماند افعالت در آن حضرت که یکسانست نزد او نهان و آشکار تو چو طاوسی تو در دنیا و در عقبی، کجا ماند سیه پایی تو پنهان ببال چون نگار تو بجامه قالب خود را منقش میکنی تا شد تکلفهای بیمعنی تو صورت نگار تو بدین سرمایه خشنودی که از دنیا سوی عقبی بخواهی رفت و راضی نی ز تو پروردگار تو ازین سیرت نمیترسی که فردا گویدت ایزد که تو مزدور شیطانی و دوزخ مزد کار تو