سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات (گزیده ناقص) | غزل شماره ۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بپوش آن رخ و دلربایی مکن دگر با کسی آشنایی مکن به چشم سیه خون مردم مریز به روی چو مه دلربایی مکن ز من پند بنیوش و دیگر چو شمع به هر مجلسی روشنایی مکن مرو از بر ما و گر میروی دگر عزم رفتن چو آیی مکن به امثال من بعد ازین التفات به سگ روی نان مینمایی، مکن سخن آتشی میفروزی، مگوی نظر فتنهای میفزایی، مکن مرا غمزه تو به صد رمز گفت تو نیزای فلان، بیوفایی مکن به چشمی که کردی به ما یک نظر به دیگر کس ار آن نمایی، مکن چو شمع فلک نور از آن روی تافت تو روشندلی تیرهرایی مکن گر او را خوهی ترک عالم بگوی تو سلطان وقتی گدایی مکن محبت وفاق است مر دوست را خلافی به طبع مرایی مکن چو معشوق رند است و میمیخورد اگر عاشقی پارسایی مکن