سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات (گزیده ناقص) | غزل شماره ۶۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا که در تن بیقوت است جانی خشک ز عشق دیده تر دارم و دهانی خشک تو را به مثل منای دوست میل چون باشد که حاصلم همه چشمیتر است و جانی خشک ز چشم بر رخم از عشق آن دو لاله تر مدام آب بقم خورده زعفرانی خشک درو ز سیل بلایی بترس اگر یابی ز آب دیده من بر زمین مکانی خشک اگر لب و دهن من به بوسهتر نکنی بپرسش من مسکین کم از زبانی خشک؟ بر توانگر و درویش شکر کم گوید گدا چو از در حاتم رود به نانی خشک به آب لطف تو نانم چوتر نشد کردم همایوار قناعت به استخوانی خشک ز خون دیده و سوز جگر چو مرغابی منم به دام زمانیتر و زمانی خشک ز سوز عشق رخ زرد و اشک رنگینم بسان آبیتر دان و ناردانی خشک سحابوار به اشکی کنم جهانیتر چو آفتاب به تابی کنم جهانی خشک ز آه گرمم در چشمه دهان آبی نماند تا به زبانتر کنم لبانی خشک مرا به وصل خودای میوه دل آبی ده از آنکه بر ندهد هیچ بوستانی خشک میان زمره عشاق سیف فرغانی چو بر کناره بام است ناودانی خشک