سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات (گزیده ناقص) | غزل شماره ۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای بدل کرده آشنایی را برگزیده ز ما جدایی را خوی تیز از برای آن نبود که ببرند آشنایی را در فراقت چو مرغ محبوسم که تصور کند رهایی را مژه در خون چو دست قصاب است بیتو مر دیده سنایی را شمع رخساره تو میطلبم همچو پروانه روشنایی را آفتابی و بیتو نوری نیست ذرهای این دل هوایی را عندلیبم بجان همی جویم برگ گل دفع بینوایی را بیجمالت چو سیف فرغانی ترک کردم سخن سرایی را چاره کارها بجستم و دید چاره وصل است بیشمایی را