سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات (گزیده ناقص) | غزل شماره ۴۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای تو را تعبیه در تنگ شکر مروارید تا به کی خنده زند لعل تو بر مروارید چون بگویی بفشانی گهر از حقه لعل چون بخندی بنمایی ز شکر مروارید بحر حسنی تو و هرگز صدف لطف نداشت به ز دندان توای کان گهر مروارید در دندان بنمای از لب همچون آتش تا ز شرم آب شود بار دگر مروارید ای بسا شب که من خشک لب از حسرت تو بر زمین ریختم از دیده تر مروارید ریسمان مژهام را به در اشکای دوست چند چون رشته کشد عشق تو در مروارید گوهر مهر خود از هر دل جان دوست مجوی ز آنکه غواص نجوید ز شمر مروارید لایق عشق دلی پاک بود همچو صدف کفو زر نیست درین عقد مگر مروارید در سخن جمع کنم در معانی پس ازین درکشم از پی گوش تو به زر مروارید سخن بنده چو آبیست که کردهاست آن را دل صدف وار به صد خون جگر مروارید شعر خود نزد تو آوردم و عقلم میگفت کز پی سود به بحرین مبر مروارید سیف فرغانی گرچه همه عیب است بگوی کز تو نبود عجبای کان هنر مروارید