سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۸۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلبرا عشق تو نه کار منست وین که دارم نه اختیار منست آب چشم من آرزوی توبود آرزوی تو درکنار منست آنچه ازلطف ونیکویی درتست همه آشوب روزگار منست تا غمت در درون سینه ماست مرگ بیرون در انتظار منست عشق تا چنگ در دل من زد مطربش نالهای زار منست شب زافغان من نمیخسبد هر کرا خانه در جوار منست خار تو در ره منست چو گل پای من در ره تو خار منست دوش سلطان حسنت از سر کبر با خیالت که یار غار منست سخنی در هلاک من میگفت غم عشق تو گفت کار منست سیف فرغانی ازسر تسلیم با غم تو که غمگسار منست گفت گرد من از میان برگیر که هوا تیره از غبار منست