سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلرا چو کرد عشق تهی و فرو نشست ای صبر باوقار تو برخیز کو نشست بیبند عشق هیچ کس از جای برنخاست در حلقه یی که آن بت زنجیر مو نشست آنرا که زندگی دل از درد عشق اوست گر چه بمرد از طلب او، مگو نشست بیروی دوست سعی نمودیم و بر نخاست این بار غم که بر دل تنگم ازو نشست آن کو بجست و جوی تو برخاست مر ترا تا ناورد بدست نخواهد فرو نشست مشتاق روی خوب تو در انتظار او حالی اگر چه داشت بد اما نکو نشست فردا بروح عشق توای جان چو آدمی برخیزد آن سگی که برین خاک کو نشست هم عاقبت چو بلبل شوریده شاد شد ماهی بر وی دوست که سالی ببو نشست آنکس که در طریق تو گم گشت همچو سیف از گفت و گو خمش شدو از جست و جو نشست