سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بداد باز مراصحبت نگاری دست وگرچه داشته بودم زعشق باری دست چنین نگار که امروز دست داد مرا نمیدهد دگران را بروزگاری دست میسرم شد ناگاه صحبت یاری که وصل او ندهد جز بانتظاری دست اگر بپای رقیبش سری نهم شاید که میزنم زبرای گلی بخاری دست چو پای در ره مهرش نهاد جان زآن پس نرفت بیش دلم را بهیچ کاری دست مرا گرفت گریبان و برد پای از جای ازآستین مدد پنجه یی برآرای دست ایا چو لعل نگین نام دار در خوبی چو خاتم ار دهدم چون تو نامداری دست، بصد نگار منقش بخلق بنمایم درخت وار مزین بهر بهاری دست درین مصاف ازو دل برد نه جانای دوست چو برپیاده بیابد چوتو سواری دست چو درکمند تو بیاختیار افتادم زدامن تو ندارم باختیاری دست تو خاک پای خودای دوست درکف من نه اگر بنزد تو دارم فقیرواری دست غریب شهر توام از خودم مکن نومید کنون که در تو زدم چون امیدواری دست بود که جان ببرم از میان بحر فراق اگر شبی بزنم باتو در کناری دست مگیر خانه درین کوی سیف فرغانی اگر ترا ندهد دلبری و یاری دست برو برو که به جز استخوان درین بازار نمیدهد سگ قصاب را شکاری دست