سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۶۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر کو نه خدمت تو کند در بطالتست وآن کو نه مدحت تو کند در ضلالتست قومی بکار دنیی وقومی بآخرت مشغولیی که با تو نباشد بطالتست نظمی که میکنیم وبآخر نمیرسد از داستان عشق تو اول مقالتست از حال ما خبر ز مجانین عشق پرس هشیار را خبر نبود کین چه حالتست گفتم بدل که تحفه جانان مکن زجان گو را بکار ناید ومارا خجالتست ابرام نامه گرچه ازآن در بریدهام آهم رسول صادق وشعرم رسالتست ای عالم ار تو وعده بجنت کنی خطاست مشتاق دوست را که ز حورش ملالتست آنکو بعلم وعقل خود از دوست باز ماند عقلش جنون شناس که علمش جهالتست وقتست سیف را که نگوید دگر سخن ذکرت بدل کند که زبان را کلالتست